1
نمی‌دونم چه‌قدر از آخرین باری که این‌جا نوشتم می‌گذره. بعد از اون باری که بستم‌اش دیگه نخواستم دوباره بازش کنم. مسخره بازی به نظر می‌یومد شاید. یه مدتِ طولانی ای هم موفق شدم دکمه‌ی آنالیز رو خاموش نگه دارم اصن کلن این مدل متن ننویسم. چن‌وقت پیش فقط شروع کردم تو گودر جدیده هم‌چین چیزهایی نوشتن
به هر حال، الان هم که دارم پستِ جدید می‌ذارم این‌جا. به خاطرِ اینه که دو سه روز پیش بعد از مدت‌ها دوبارهِ حسِ تموم کردن اومد سراغ‌ام. در یک لحظه دل‌ام خواست. خواستم تموم کنم. و چه‌قدر به خودم فحش می‌دم، چه قدر به خودم فحش می‌دم چه قدر به خودم فحش می‌دم که وارد این بازی برای کامی شدم. باید همون آدمِِ کیری می‌موندم. مفت مفت یه وضعی پیش آوردم که وقتی دل‌ام خواست خودم رو تموم کنم به خودم بگم کامی چی؟ کامی چی می‌شه؟ حسِ کیری ای بود. خیلی

2
ام‌روز دوباره توی یه خطی افتادم که حس ئه بیاد. هرچن جلوش رو گرفتم. خیلی با خودم تعارض دارم که بنویسم چی شد یا نه. فعلن نمی‌نویسم. سه روز هم داریم می ریم شمال. شاید تا برگشتن از سرم افتاد. شایدم نه.

Advertisements


1
ام‌روز یه متنی رو تموم کردم به اسم استوری آو ئه بنیشد من لیسنینگ تو نامجو … با تموم کردنِ اون احساس می‌کنم داستان‌هایی که باید تموم می‌کردم هم تموم شده. دیگه حتا اون‌ها هم نیستن که براشون بخوام بمونم

2
کامی هفته‌ی پیش گریه کرد. اگر گریه‌ی اون نبود احتمال‌اش خیلی زیاد بود که جرئت انجامِ کارم رو یدا کنم. اما بچه هنوز سالمه. فکرِ کامیِ بعد از من نمی‌ذاره انجام‌اش بدم.

من


1
به ترتیبِ زمانی شروع می‌کنم. پری‌شب بود. داشتم «اویک» می‌دیدم (بله، سریال می‌بینم. این اولی‌اش بود و راضی‌ام ازش). یه جایی‌اش بود که زنه شفتِ موتورسیکلتِ بچه‌اش رو پیدا می‌کنه و پی می‌گیره و خلاصه موتور رو کشف می‌کنه و فلان. داشتم به این فکر می‌کردم که بعد از من این‌جا، و احتمالن قبل از اون تیکه تیکه‌ی این کاغذهای دور و بر اتاق ام. یه هم‌چین نقشی رو بازی خواهند کرد. اون شب شبِ خیلی بدی بود. زیاد به تموم کردنِ این مسخره‌بازی‌ام فکر کردم، و جدی هم فکر کردم. و این فکر، فکرِ روبرو شدنِ شیرین، «ی» یا بقیه با این‌جا خیلی ذهن‌ام رو به خودش مشغول کرد.

2
یه‌کم می‌یام جلوتر. شرحِ حال: اوضاع روز به روز داره بدتر می‌شه. 2012 باید همه‌چیز تموم می‌شد، وگرنه من زمین می‌خوردم. و خب، خوردم. با مغز. همه چی داره از هم می‌پاشه. از دانشگاه گرفته تا لاولایف. همه چی همه چی.

خیلی زیاد به تموم کردن فکر می کنم. خیلی. و خب، اگه این‌طور نبود نمی‌یومدم این‌جا بنویسم

3
راست‌اش رو بخوام بگم. اون شب به شیرین فکر کردم نه به «ی». ولی خب، وقتی الان داشتم می‌نوشتم یه لحظه اون اومد تو ذهن‌ام.
مثل این‌که قراره سنت بشه که آخرِ پست‌های این مدلیِ این‌جا به این حرف ختم بشه. اما خب، دوست‌اش دارم. خیلی

4
نوزده تیر نود و یک – گوه


دارم داستان‌های نیمه کاره‌ام رو تموم می‌کنم.


شنبه نه دی. ساعت دو و سی و هفت دقیقه‌ی بامداد، احساس‌اش دوباره اومده
نیم ساعت یک ساعت پیش خیلی شدید بود. الآن دوباره یک مقدار سست شدم

بند یک پست پایینی به قوت خودش باقیه


1
دوس‌ات داشتم. حیف شدی

2
دل‌ام آرامش می‌خواست. حتا شده اگه با غم. نشد. خواستم روزهای خوب رو برگردونم. اشتیاق رو. باز هم نشد. آخر سر هم به‌ترین شب‌ام با خودت باقی موند. همون شبِ یلدایِ خودمون. یادم نمی‌یاد چندم بود دقیقن. شیش‌ام هفتم احتمالن. شایدم بیش‌تر، یه یازدهی تو ذهن‌ام ئه

جایگاه خودت رو بشناس. بپرس الان کجام. «خودم» کجام، بای‌مای‌سلف. هر لحظه. باقیِ ایرادات‌ات رو برطرف می‌کنه.

3
حالا که قراره این آخرین پست باشه، گوه.

0
این شماره یک هفته بعد از پستِ بالا اضافه می‌شه. نخواستم پست دیگه‌ای روی این پست بیاد.
نتونستم. سیمپلی نتونستم.

تنها چیزی هم که می‌تونم در مورد این پست اینه که چقدر اپروچ‌ام به این دو نفر متفاوت بوده. شماره‌ای که برای اون نوشتم چه‌قدر ساده و کوتاه بوده و برای اون‌یکی چه تفصیل و چه قیم‌مآب و غیره… اما از اون‌جایی که کیر تو ذهن آنالیز کننده کیر تو همین تحلیل‌ام. دیگه ادامه نمی‌دم

من


آدم‌ها می‌شکنن. هر چیزی حدی داره

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: